تسنیم

چشمه‌ای‌دربهشت‌که‌قسمتی‌ازآنرادرجام‌رحیق‌می‌ریزندوابرارازآن‌می‌نوشند...اماتسینم خالص سهم مقربان است

یک سالگی

 همه بچه ها یه سالگیشون رو جشن می گیرن. من دارم سعی میکنم برا امام حسین سینه زدن یاد بگیرم. دارم تلاش می کنم بگم "حسین". حالا دیگه پدر و مادرم رو میشناسم. بلدم باهاشون "دید" بازی کنم. میتونم بگم "دد"، "م م" ، "ب ب" ولی هنوز تا دانشمنگ شدن فاصله دارم. این روزه اگه گریه کردید برا من هم گریه کنید و اینا. یادش به خیر درس هستی شناسی داشتیم با حضرت علی اصغر علیه السلام، درس این که اگه خدا پرسید "الست بربکم؟" ما جواب بدیم "بلی!". قبل از به دنیا اومدن ام رو میگم.  السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاالحسین و علی اصحاب الحسین.     ...
12 آذر 1390

دوشنبه هفتم شهریورماه 1390 | هشت ماه و بیست و چهار روز

  سلام! خیلی وقت بود نیومده بودم این جا. نه که تنبلیم میشد ها. بابایی هم کاری نمی کرد و از اینا! خلاصه الان دست پر اومدم یه بار مامانی کار داشت بعد بابایی رو داد دست من که مراقبش باشم من هم سنگ تموم گذاشتم و بابایی رو بردم گردش... با هم رفتیم خونه حضرت معصومه علیهاالسلام. همون جایی که حضرت معصومه علیها السلام اون مدت که قم تشریف داشتند توی اون اتاق بودند ... خیلی به بابایی خوش گذشت و من از این مسئله خوش حالم . چون تونستم بابایی رو سرگرم کنم تا مامانی برسه... در ادامه یه چندتا عکس دیگه از اون روز و یک فیلم که چهار دست و پا مراقب بابایی هستم براتون گذاشتم ببینید و نظر بدید و بدونید مثل سامان گلریز  من هم ...
22 شهريور 1390

پنج شنبه دهم شهریور 1390 | هشت ماه و بیست و هفت روز

چندتا عسک براتون میذارم از لباس جدیدی که خاله زهرا اینا برام آوردند با علی شون. ولی خب از علی شون اینا عسک نگرفتم. یادم رفت عسک بگیرم: بقیه ی عسکا رو از ادامه مطلب ببینید... (یه فیلم هم براتون گذاشتم )       ...
22 شهريور 1390

19اردیبهشت90- پنج ماه و شش روز

سلام. امروز صبح با مامان و بابا رفتیم واسکن چهارماهه گی زدیم، آره چهارماهه گی! خاله واسکنی مامانی رو دعوا کرد گفت چرا دیر آوردید، مامانی هرچی توضیح می داد که یک ماه زود به دنیا اومدم و زردی داشتم و واسکن اولی رو دیر زدم و اینا فایده ای نداشت من هم هرچی نیگاش می کردم خاله رو اصلا خجالت نمی کشید از حرف زدنش ... خلاصه واسکن زدیم اومدیم خونه. بعدش دوتا از عمه هام با زینب و حسین ؛ پسر عمه و دختر عمه ام اومدن پیشم. عسک نداریم فعلا. برای ظهور امام زمان صلوات.
19 ارديبهشت 1390

خانه تکانی...

سلام آدم وقتی میره تو خونه جدید اول باید به خودش سلام و خوش آمد بگه بعدش خونه رو تمیز کنه. مصخوصا اگه جایی باشه که اولین مستاجرش باشه... شما هم خوش اومدید به خونه جدید ما. البته مبارک صاحبش باشه. کلا توی این دنیا همه مستاجرند... خونه واقعی ما جایی دیگه است. خونه واقعی ما بهشته و یه مدت اومدیم توی این دنیا یه ماموریت کوچیک و سنگین رو انجام بدیم و برگردیم.... خیلی حرفا برا گفتن داشتم ولی خوابم میاد و هنوز عسکای جدیدم رو نتونستم آپلود کنم.... باشه برا بعد. برای شفای همه ی مادران مریض دعا کنید. ایام شهادت حضرت زهرا رو هم به شما تسلیت میگم. مفتقرا متاب روی از در او به هیچ روی زان که مس وجود را فضه او طلا کند ...
5 ارديبهشت 1390

چهارشنبه ؛ روز پنجم

دیروز جایتان خالی بود در حمام. اولین حمامم را دیروز در اصفهان انجام دادم و گل از روی گلم باز شد. دیروز خودم را به تهران رساندم تا بتوانم عمه بزرگم را ببینم. ولی توفیق نشد پسر بزرگ عمه ی بزرگم را ببینم. امروز صبح زود رفتند دزفول و جایشان در این عکس خالی است: توی این عکس چشمام رو قشنگ باز کردم تا شما ها رو ببینم. مواظب باشید من رو چشم نزنید... ماشاءالله... میتونید از اینجا این عکس رو با کیفیت واقعیش ببینید. یه خورده آروم تر ذوق بزنید من خوابم... امروز هم تهران ، رفتم غربال شدم. پام رو سولاخ کردن تا خون بگیرن ازم... فکر نکنید من خیلی بزرگم ها... من چوچولو ام ... دو وجب قد دارم و 2350گرم وزن... برام دعا کنید زودتربزرگ شم. ا...
17 آذر 1389
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به تسنیم می باشد